Part 1:

این عشق را باور کن...❤️‍🩹
ویو جیوو:
صبح از خواب بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و بعد از عملیات مسواک زدم و روتین رو که با بدبختی گرفتم رو زدم....
داشتم کارام رو میکردم که از اتاق مدیر من و کلویی رو صدا کردن منم سریع رفتم لباسم رو عوض کنم....
یک بلوز صورتی با دامن سفید پوشیدم.
دمپایی های صورتیمم برداشتم و یک ادکلنِ شیرین زدم و با زدن تینت و رژگونه رفتم....
داشتم میرفتم سمت اتاقِ مدیر که چیزی از پشت بهم برخورد کرد...
و بله کلویی بود،داشت با عجله راه من رو میرفت...هعی چرا اینا با من مشکل دارن؟
از فکشر رو خیال اومدم بیزون و خودم زو پشت در اتاق دیدم!
اروم در رو زدم و وارد شدم که......
ویو جونگ کوک:
صبح با بدبختی از خواب بلند شدم و رفتم دستشویی بعد کارام رفتم تا حاضر شم اما صدای زنگ گوشیم مانع شد.
سه مین بعد:
مامانم بود و بهم یاد اوری کرد که امروز برم اون جهنم،ایشششش.
بیخیالِ زندگی دل و زدم به دریا و رفتم تا حاضر شم....
لباسام(میزارم) رو پوشیدم و راهی شدم...
بیست مین بعد:
رسیدم به پرورشگاه،راستش خیلی بزرگ بود ظاهرا از اون خفناس....
وارد شدم و رفتم به سمت اتاق مدیر و در زدم....
÷بفرمایید.
وارد شدم..
_سلام.
÷سلام خوش اومدید...
_ممنون(دست دادن)!
داشتیم با هم درباره ی این بچه ها حرف میزدیم که یهو یک دختر بدون در زدن وارد شد...
خیلی دختر زشت و مزخرفی بود،البته از نظر من!
معلوم بود از اون پیکمی هاس...
اومد داخل و یک سلام کوتاه کرد و نشست روبرویه من!داشتم مجددا با مدیر حرف میزدم که این دفعه در به صدا در اومد.
خانم مدیر گفت:بفرما دخترم...
ظاهرا میدونست کیه...
در باز شد و....
ادامه دارد....🎀
حمایت؟❤️‍🩹
اسلاید دوم لباس جیوو برای اتاق مدیر💕
دیدگاه ها (۲)

🗿🗿🤌🤌

Part 26:

معرفی::

شاهزاده کوچولو

ادامه پارت ۲ ممنونی گفتم و تعظیم کوتاهی کرد و رفتم سمت اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط